سرود تنهایی بزرگ زنی در کشور وسط دنیا

کلمه هایش
در مترو جا می مانند
و دور از ذهن شاعر
دور می شوند
از خیابان های شهر
درست همین خیابان بود
یا خیابان بعدی؟
یا همین ایستگاه؟
دور می شوند
از خاطراتی که نیست
به عطر رومنس خاطرات تو پناه می برند
به تفال
و سودها که بنا بود
اگر
این سفر توانی کرد
دور می شوند
از رستوران ها
بارها
بطری های خالی شراب
دختران و کافه ها
چراغ ها
چراغ ها
دورتر که می شوند
قرمزی فانوس های کافه های خیابان ارواح
کم رنگ م ی ش و د
شاید مه غلیظ شده
یا شب تیره تر
شکایت از غم هجران چه می کنی
نه چه می کنند
در هجر وصل باشد لابد
با کاغذهای سفیدی که دارند تمام می شوند
لا به لای این انگشت های جوهری کوچک
با یک تنهایی عجیب بزرگ
در کشور وسط دنیا
پکن- ۴ نوامبر ۲۰۰۷
21:25 | طلیعه اکبری |
