تبليغاتX


مکتوبات

شنبه 12 آبان1386

سرود تنهایی بزرگ زنی در کشور وسط دنیا

فانوس های کافه های خیابان ارواح

کلمه هایش

در مترو جا می مانند

و دور از ذهن شاعر

دور می شوند

از خیابان های شهر

درست همین خیابان بود

یا خیابان بعدی؟

یا همین ایستگاه؟

دور می شوند

از خاطراتی که نیست

به عطر رومنس خاطرات تو پناه می برند

به تفال

و سودها که بنا بود

اگر

این سفر توانی کرد

دور می شوند

از رستوران ها

بارها

بطری های خالی شراب

دختران و کافه ها

چراغ ها

چراغ ها

دورتر که می شوند

قرمزی فانوس های کافه های خیابان ارواح

کم رنگ م ی ش و د

شاید مه غلیظ شده

یا شب تیره تر

شکایت از غم هجران چه می کنی

نه چه می کنند

در هجر وصل باشد لابد

با کاغذهای سفیدی که دارند تمام می شوند

لا به لای این انگشت های جوهری کوچک

با یک تنهایی عجیب بزرگ

در کشور وسط دنیا


                                                                      پکن- ۴ نوامبر ۲۰۰۷




21:25 | طلیعه اکبری |

چهارشنبه 9 آبان1386

آه از این ناگهان تلخ همیشگی

 

  

 

با آن همه رنجی که می کشید هرگز از زبانش نه نشنیدیم و هرگز چهره اش را درهم ندیدیم. دلم این جا از رفتنش عجیب گرفته است...

وقتی ساعت 9 صبح روز سه شنبه 8 آبان به وقت پکن، طبق معمول هر صبح سایت بی بی سی را باز کردم، باور نکردم که قیصر امین پور به این سادگی از میان ما رفته است... انگار نه انگار که مرگ یک ناگهان تلخ همیشگی ست. باور نکردم... بهت زده بارها خبر را خواندم. درست کمتر از دو ساعت پیش از آن که سایت را باز کنم استاد رفته بود... دلم عجیب گرفته است...

عمران صلاحی عزیز را با آن چهره مهربان و آرام همیشگی اش که از دست دادیم در ایران بودم. این بار اما دستم به جایی نمی رسد. دستم به هیچ کجا نمی رسد. چشم هایم را می بندم و آجر به آجر خانه شاعران را تصور می کنم. چشم هایم را می بندم و اتاقی را تصور می کنم که همیشه با دکتر راکعی، محمدرضا عبدالملکیان، ساعد باقری و مشفق کاشانی در آن می نشست. 

یاد حرف استاد می افتم. انگار همین دیروز بود... اولین باری که در خانه شاعران ایران شعرم را در حضورش خواندم، خندید و گفت: تو باید شعرت را دو یا سه بار بخوانی چون آن قدر خوب شعر می خوانی که نمی شود در اولین خوانش ایراد شعر تو را فهمید. از آن به بعد من همیشه در حضورش شعرم را دوبار می خواندم...

حالا چقدر دلم برای شعر خواندن در حضورش تنگ شده... سه بار، چهار بار، هر چند بار که بگوید می خوانم...

                                                          

                                                          پکن-۳۰ اکتبر ۲۰۰۷

 


13:30 | طلیعه اکبری |