شعر 17
پنج سالي گذشته اما
با شوق بيست سالگيام
دست هايت را ميگيرم
تا باز پياده به نوفل لوشاتو برويم
يادت هست؟
ميدانم نوفل لوشاتو پايينتر از مجسمه شهريار است
اما براي من
از روبهروي شهريار شروع ميشد هميشه
آنقدر ميرفت تا مي رسيد به سعدي به نگويي كه اسيران كمند تو كماند
به منوچهري
گيج سنگ و سكه و چراغ و چمدان
ميرفت
تا ميرسيد به بهارستان كه نگران من بودي زير ماشين نروم
يادت هست؟
هنوز با شوق بيست سالگيام
دستهايت را ميگيرم
نوفل لوشاتو
همان است كه بود
با همان اتاقك سبز و سرباز يخزده جلوي سفارتخانه
براي من هنوز از جلوي شهريار ولي حالا چرا
چيزي اما عوض شده انگار
چيزي كه نميدانم
تو مدام نگراني
كه ماشينت را جاي بدي پارك نكرده باشي
و مدام لعنت ميفرستي
به روح پدر مخابرات
كه موبايلت آنتن نميدهد
تا يك ميز دو نفره براي شام رزرو كني
پنج سالي گذشته اما
من هنوز پر از شوق بيست سالگيام
پنج سالي گذشته اما
تو لابد يادت رفته
در شعر من
ماشينها جريمه نميشدند
آنجا جايي با دو تا صندلي خالي پيدا ميشد هميشه
باوركن
نوفل لوشاتو
همان است كه بود
با همان اتاقك سبز و سنگ و منوچهري
شايد اما
چيزي عوض شده انگار
چيزي كه نميدانم
شايد چيزي در اين شوق بيست سالگي اشتباهي شده ... لابد.
23:10 | طلیعه اکبری |

