"نوشته شد به مناسبت سي و دومين سالروز تولد بهترين دوست و بهترين همسفر زندگي ام."
اين جا هشت
آبان ماه است
همان سي ام
اكتبر تقويم تو
اين جا باران
مي بارد و من
دلم تنگ شده
براي كت اسپرت خاكستري ات
اين جا باران
مي بارد و من
دلم تنگ شده
براي عطر افترشيوت
اين جا باران
مي بارد و
چقدر خاليست
جاي كت خاكستري ات روي شانه هاي من
عجيب نيست؟!
اين همه دوري
و هنوز
اين همه
پيچيده عطر تو
لا به لاي اين
كلمات
چند ساعت طول
مي كشد تا تو؟
تا آن سوي
اقيانوس ها
تا ته دنيا
چند ساعت از
زمستان من تا تابستان شرجي تو؟
چند ساعت از
شب من تا صبح تو؟
اين طياره ها،
قطارها، اين اتوبوس ها دل ندارند؟
جايي وسط دنيا
توقف نمي كنند؟
جايي احتمالن
حوالي ديوار چين
شايد هنوز به
انتظارت ايستاده باشد
دخترك قرمزپوش
با دو گيس
بافته ي رها شده
درست وسط هاني
مون
جايي حوالي
ديوار
يا حوالي
منوچهري و لاله زار
اين جا
از سقف اين
خيابان هاي طولاني
هنوز باران مي
بارد اما تو
اين بار چترت
را باز نكن
بگذار خيس
شويم
من و اين
كلمات
زير لحظه هاي
شعر زني كه عاشق است
زني كه شب ها
با سرانگشتان
مستش
با تمام
مسنجرهاي دنيا
بوسه هايش را
سند مي كند
براي مرد
خاكستري عزيز آن سوي درياهاش
آمل
- آبان 1388
سعيد دارايي:
این غزلواره در نوع خودش بسیار زیبا - زیبا و خیس است . آنجا که عشق نیست
کلمه به نوعی درگیر گسل های روزمره گی است . عشق که فراز آید دو بال بلند
- دو بال بالا - دو بال بلند بالا - دو بال بالا بلند - سوغات می آورد.
وعده گاه ها و دیدارهای عاشقانه - باران ها و شانه به شانه با کسی رفتن تا
دورها . پیاده روها - میدان ها . اینها همه تجاربی عمومی اند و مخصوص -
روایت هر کسی از اینها می تواند شیرینی یک متن را رقم بزند برای تمامی ما
. چرا که هر روایتی - نامکرر است . من اشاراتی به متن منتخبم می کنم اینجا - باقی - هر کسی را بی گمان سلیقه ای است .
(
اين جا هشت آبان ماه است ) - ماه را من بر می دارم و میم ماه را فقط الصاق
می کنم به عدد مقدس هشت یا حتا بدون میم - تا ببینیم خواننده چگونه می
خواند: اینجا هشتم آبان است - اینجا هشت آبان است - این پیشنهاد کوچک
هم می تواند ممکن باشد که : با حذف اینجا / هشت آبان است / همان سی ی
اکتبر تقویم تو / . آیا با حذف اینجا و آنجا ما قادر به درک دو مکان خواهیم بود ؟ خواهیم بود به گمان من . ( همان سي ام اكتبر تقويم تو )
(اين جا باران مي بارد و من ) باران می بارد و ( باز حذف اینجا را پیشنهاد می دهم . و همچنین حذف ( من ) را در دنبال : باران می بارد و دلم تنگ شده برای کت ......... باران مي بارد و دلم تنگ شده براي عطر افترشيوت باران مي بارد و چقدر خاليست جای كتی خاكستري روي شانه هاي من و ( بوسه ای ) ؟!
آن
دلتنگی اول برای کت خاکستری مذکور در ادامه چفت شعر می شود . اما آن عطر
افتر شیو به جایی نمی رسد در ظاهر . در حالیکه می توانست آن عطر که مختص
یک صورت تراشیده و نرم است با بوسه ای در انتها سورپرایز شود .
به هر حال این خوانش من تا اینجای متن بود . باقی را باید گشتی در این چشم انداز پر از اشک و مه بزنم .
احتمالن برای بسیاری از دوستانم غزلی که در سال ۸۰ سرودم تازگی ندارد اما کامنت دوستی مرا به روزی برد که این غزل را در ششمین کنگره ی شعر جوان خواندم و دکتر امین پور عزیز همان روز به من گفت که این غزلم را دوست می دارد و من از خوشحالی بال دراوردم. حالا پس از گذشت هفت سال، دوستی به نام "امیر" کامنتی با این محتوا برایم گذاشته است: سلام خانم اکبری. به طور اتفاقی شاعر شعری را که چندین سال پیش در کتابی خوانده ام در این وبلاگ دیدم. چند سال پیش یک کلیپ کوتاه ساختم از شعرتان: کلیپ قول باران
آقای امیر به خاطر کار قشنگتان از شما ممنونم. انصافن کلیپ زیبایی است و برای من به زیبایی خاطره خوش آن روز...
سعید داوودی هم دوست تازه ای است که مدتی پیش، پس از پیدا کردنم در دنیای مجازی ایمیل زد و عذرخواهی کرد از این که برای نام وبلاگش از مطلع این غزل استفاده کرده. که البته نیازی به عذرخواهی نبود و باعث خوشحالی من است.
آپ کردنم با دو بیت اول غزلی که حوالی سال ۸۰ نوشته شده تنها به خاطر جلوگیری از یخ زدن وبلاگم تو سرمای ۸ درجه زیر صفر پکنه... برای بقیه بیت ها هم میون این چشم بادومیا ذهنم یاری نمی کنه. شاید باقیشو به زبان چینی بنویسم!
با آن همه رنجی که می کشید هرگز از زبانش نه نشنیدیم و هرگز چهره اش را درهم ندیدیم. دلم این جا از رفتنش عجیب گرفته است...
وقتی ساعت 9 صبح روز سه شنبه 8 آبان به وقت پکن، طبق معمول هر صبح سایت بی بی سی را باز کردم، باور نکردم که قیصر امین پور به این سادگی از میان ما رفته است... انگار نه انگار که مرگ یک ناگهان تلخ همیشگی ست. باور نکردم... بهت زده بارها خبر را خواندم. درست کمتر از دو ساعت پیش از آن که سایت را باز کنم استاد رفته بود... دلم عجیب گرفته است...
عمران صلاحی عزیز را با آن چهره مهربان و آرام همیشگی اش که از دست دادیم در ایران بودم. این بار اما دستم به جایی نمی رسد. دستم به هیچ کجا نمی رسد. چشم هایم را می بندم و آجر به آجر خانه شاعران را تصور می کنم. چشم هایم را می بندم و اتاقی را تصور می کنم که همیشه با دکتر راکعی، محمدرضا عبدالملکیان، ساعد باقری و مشفق کاشانی در آن می نشست.
یاد حرف استاد می افتم. انگار همین دیروز بود... اولین باری که در خانه شاعران ایران شعرم را در حضورش خواندم، خندید و گفت: تو باید شعرت را دو یا سه بار بخوانی چون آن قدر خوب شعر می خوانی که نمی شود در اولین خوانش ایراد شعر تو را فهمید. از آن به بعد من همیشه در حضورش شعرم را دوبار می خواندم...
حالا چقدر دلم برای شعر خواندن در حضورش تنگ شده... سه بار، چهار بار، هر چند بار که بگوید می خوانم...