و سبز
نه این کلمات
نه این گیسوان و گونه ها و چشم ها
نه این رنگین کمان های اتفاقی
تمام آنچه دارم
تمام چادرهای سیاه سرزمین من است
در این رنگ پریدگی
هر روز
یک رنگ اضافه می شود
به رنگ های ممنوع سرزمین من
و سبز
ممنوع ترین رنگ هاست
و سبز
ممنوع ترین کلمات
در این رنگ پریدگی
خرداد ۱۳۸۸
13:55 | طلیعه اکبری
|
...
حتمن مرا بوسیده ای
پیش از آن که این شعر را نوشته باشم
حتمن
که این گونه پیچیده عطرت
لا به لای این کلمات
تهران-دی 1387
11:59 | طلیعه اکبری
|
خارج از قاعده
جایی اتفاق می افتد
درست همین که رو به روی هم می نشینیم
گاهی اما
گوشه ی یکی از همین آینه های کاملن معمولی
تصویر زنی که هر شب
لب های بوسیده شده اش را غنچه می کند
برای شوهری که هر روز
لب هایش را غنچه می کند
برای همکاری که هر شب
لب هایش را غنچه می کند
برای شوهری که هر روز
لب هایش را ...
برای زنی که ...
گوشه ی یکی از همین آینه ها
همین آینه های کاملن معمولی رو به روی هم
که مثل تشدید هی تکرار می کنند
حالا تشدید را هم از دستور زبان فارسی بردار
باز هستند حروفی که خود به خود تکرار می شوند
آینه ها را هم از مقابل هم
آخر این زبان که قاعده ندارد
21:9 | طلیعه اکبری
|
قول باران
بیا زیر باران بیا جان بگیریم
کمی بوی نم بوی انسان بگیریم
نفس هایمان کاش در هم بریزد
و ما از نفس های هم جان بگیریم
بیا حس برفی و یخ بستگی را
شبی از فضای زمستان بگیریم
خدا مانده پشت علف های سهراب
بیا از خدا قول باران بگیریم
بیا وحشت ضربه های تبر را
شبی از تبار درختان بگیریم
سراغاز اگر چه قشنگ و عمیق است
مبادا غریبانه پایان بگیریم
احتمالن برای بسیاری از دوستانم غزلی که در سال ۸۰ سرودم تازگی ندارد اما کامنت دوستی مرا به روزی برد که این غزل را در ششمین کنگره ی شعر جوان خواندم و دکتر امین پور عزیز همان روز به من گفت که این غزلم را دوست می دارد و من از خوشحالی بال دراوردم. حالا پس از گذشت هفت سال، دوستی به نام "امیر" کامنتی با این محتوا برایم گذاشته است: سلام خانم اکبری. به طور اتفاقی شاعر شعری را که چندین سال پیش در کتابی خوانده ام در این وبلاگ دیدم. چند سال پیش یک کلیپ کوتاه ساختم از شعرتان: کلیپ قول باران
آقای امیر به خاطر کار قشنگتان از شما ممنونم. انصافن کلیپ زیبایی است و برای من به زیبایی خاطره خوش آن روز...
سعید داوودی هم دوست تازه ای است که مدتی پیش، پس از پیدا کردنم در دنیای مجازی ایمیل زد و عذرخواهی کرد از این که برای نام وبلاگش از مطلع این غزل استفاده کرده. که البته نیازی به عذرخواهی نبود و باعث خوشحالی من است.
16:37 | طلیعه اکبری
|
برای همسرم که هفت ماه دوری از او کلماتم را بی طاقت کرده
۱
در آستانه سی سالگی ات ایستاده
زنی
به طعم شرابی بیست و شش ساله
۲
به جای رژ به لب هایم عطر مالیدم
بی خیال مسواک
امشب با طعم شراب و سیگار می خوابم
با طعم تو
پکن-20 فوریه 2008
21:36 | طلیعه اکبری
|
طالع بینی
طالع بینی چاینا دیلی هم چنگی به دل نمی زند
امروز هم خاکستریست
هم برای جمینی*
هم برای اسکورپیو**
با تنالیته هایی از
فانوس ها و نوارهای رنگی ششم فوریه***
با سه چرخه های تزیین شده ی بی سقف، بی پنجره
با دودکش های بلند زغال سنگ
که قصد تکان خوردن ندارند
پشت چراغ های همیشه قرمز
ایستاده شده ای
دود می کنی
لحظه هایی را
که پشت تمام چراغ های قرمز دنیا ایستاده شده ای
بدون همشهری اما
بدون جام جم
فال حافظ و
گل پشت چراغ و ...
در زیرگذرها اما گیتار می زنی
به تمام زبان های دنیا
آواز می خوانی
در رستوران های هزار و یک شب
هر شب
مثل دختران چینی
عربی می رقصی
چرخ می زنی
با سه چرخه های تزیین شده
بی سقف
بی پنجره
تمام خیابان های پکن را
تا صبح قدم می زنی
فانوس های قرمز آویخته را
مست می کنی
چرخ می خوری
عید بهار را
جشن می گیری
رو به روی چشم هایی که هنوز
پشت زمستان ایستاده شده
پکن- ژانویه 2008
* Gemini. صورت فلکی دو پیکر، کسی که در برج جوزا زاده شده است
** Scorpio. متولد برج عقرب
*** اولین روز عید بهار چین مطابق تقویم کشاورزی
18:56 | طلیعه اکبری
|
بدون عنوان
آپ کردنم با دو بیت اول غزلی که حوالی سال ۸۰ نوشته شده تنها به خاطر جلوگیری از یخ زدن وبلاگم تو سرمای ۸ درجه زیر صفر پکنه... برای بقیه بیت ها هم میون این چشم بادومیا ذهنم یاری نمی کنه. شاید باقیشو به زبان چینی بنویسم!
بیا زیر باران بیا جان بگیریم
کمی بوی نم بوی انسان بگیریم
نفس هایمان کاش در هم بریزد
و ما از نفس های هم جان بگیریم
20:10 | طلیعه اکبری
|
سرود تنهایی بزرگ زنی در کشور وسط دنیا

کلمه هایش
در مترو جا می مانند
و دور از ذهن شاعر
دور می شوند
از خیابان های شهر
درست همین خیابان بود
یا خیابان بعدی؟
یا همین ایستگاه؟
دور می شوند
از خاطراتی که نیست
به عطر رومنس خاطرات تو پناه می برند
به تفال
و سودها که بنا بود
اگر
این سفر توانی کرد
دور می شوند
از رستوران ها
بارها
بطری های خالی شراب
دختران و کافه ها
چراغ ها
چراغ ها
دورتر که می شوند
قرمزی فانوس های کافه های خیابان ارواح
کم رنگ م ی ش و د
شاید مه غلیظ شده
یا شب تیره تر
شکایت از غم هجران چه می کنی
نه چه می کنند
در هجر وصل باشد لابد
با کاغذهای سفیدی که دارند تمام می شوند
لا به لای این انگشت های جوهری کوچک
با یک تنهایی عجیب بزرگ
پکن- ۴ نوامبر ۲۰۰۷
21:25 | طلیعه اکبری
|
آه از این ناگهان تلخ همیشگی
با آن همه رنجی که می کشید هرگز از زبانش نه نشنیدیم و هرگز چهره اش را درهم ندیدیم. دلم این جا از رفتنش عجیب گرفته است...
وقتی ساعت 9 صبح روز سه شنبه 8 آبان به وقت پکن، طبق معمول هر صبح سایت بی بی سی را باز کردم، باور نکردم که قیصر امین پور به این سادگی از میان ما رفته است... انگار نه انگار که مرگ یک ناگهان تلخ همیشگی ست. باور نکردم... بهت زده بارها خبر را خواندم. درست کمتر از دو ساعت پیش از آن که سایت را باز کنم استاد رفته بود... دلم عجیب گرفته است...
عمران صلاحی عزیز را با آن چهره مهربان و آرام همیشگی اش که از دست دادیم در ایران بودم. این بار اما دستم به جایی نمی رسد. دستم به هیچ کجا نمی رسد. چشم هایم را می بندم و آجر به آجر خانه شاعران را تصور می کنم. چشم هایم را می بندم و اتاقی را تصور می کنم که همیشه با دکتر راکعی، محمدرضا عبدالملکیان، ساعد باقری و مشفق کاشانی در آن می نشست.
یاد حرف استاد می افتم. انگار همین دیروز بود... اولین باری که در خانه شاعران ایران شعرم را در حضورش خواندم، خندید و گفت: تو باید شعرت را دو یا سه بار بخوانی چون آن قدر خوب شعر می خوانی که نمی شود در اولین خوانش ایراد شعر تو را فهمید. از آن به بعد من همیشه در حضورش شعرم را دوبار می خواندم...
حالا چقدر دلم برای شعر خواندن در حضورش تنگ شده... سه بار، چهار بار، هر چند بار که بگوید می خوانم...
پکن-۳۰ اکتبر ۲۰۰۷
13:30 | طلیعه اکبری
|
شعر 19
بالاخره مکتوبات بعد از حدود چهار ماه به روز شد. از تمام دوستانم که در طول این مدت با من همراهی کردند صمیمانه تشکر می کنم.
این ثانیه های عزیز
هنوز ظهر نشده
به دیوار که می رسم
مه صورتم را لیس زده
چنگ انداخته لای موهام
دکمه بالایی پیراهنم را باز کرده
چنگ انداخته توی گردنم
انگار تویی
می دانم ساعت هفت است
داری می روی سر کار
می دانم
ولی
دست انداخته ای توی گردنم
هی قلقلکم می دهی
ریسه می روم
لیز می خورم
می روم توی مه
خیس می شوم
مه لبم را لیس می زند
انگشت های تو را لیس
دستت از توی یقه ام درآمد
لابد باز دی سی شدی
ساعت مگر چند است؟
اداره شلوغ است یا...؟
می دانی؟
تا به حال روی هیچ دیواری قدم نزده ایم؟
می دا
لاله زار؟
نه
باغ سپهسالار؟
نه
نوفل لوشاتو؟
نه
ببین
تنهایی دارم روی دیوار قدم می زنم
روی دیوار
مه چشم هایم را پر کرده
دهانم را پر
دست هایت کو؟
کجایی تو؟
مه
لعنت به این ثانیه ها
الان آن جا ساعت چند است؟
این ثانیه ها
دیوانه ام کردند
دست انداخته اند روی شقیقه هام
هی فشار می دهند
فشار می دهند
فشار
دی سی هم نمی شوند
اگر این مه بگذارد
این چهار ساعت اختلاف بین من و تو
...
انگار هنوز غروب نشده
تقریبا روی دیوار می دوم
هنوز غروب نشده
غروب نشده
به این ثانیه های عزیز فکر می کنم
به اولین پرواز
و به فردا
فردا
پیش از آن که از خواب بیدار شده باشی
من آن جا خواهم بود
پکن- ۵ جولای ۲۰۰۷
10:54 | طلیعه اکبری
|