احتمالن برای بسیاری از دوستانم غزلی که در سال ۸۰ سرودم تازگی ندارد اما کامنت دوستی مرا به روزی برد که این غزل را در ششمین کنگره ی شعر جوان خواندم و دکتر امین پور عزیز همان روز به من گفت که این غزلم را دوست می دارد و من از خوشحالی بال دراوردم. حالا پس از گذشت هفت سال، دوستی به نام "امیر" کامنتی با این محتوا برایم گذاشته است: سلام خانم اکبری. به طور اتفاقی شاعر شعری را که چندین سال پیش در کتابی خوانده ام در این وبلاگ دیدم. چند سال پیش یک کلیپ کوتاه ساختم از شعرتان: کلیپ قول باران
آقای امیر به خاطر کار قشنگتان از شما ممنونم. انصافن کلیپ زیبایی است و برای من به زیبایی خاطره خوش آن روز...
سعید داوودی هم دوست تازه ای است که مدتی پیش، پس از پیدا کردنم در دنیای مجازی ایمیل زد و عذرخواهی کرد از این که برای نام وبلاگش از مطلع این غزل استفاده کرده. که البته نیازی به عذرخواهی نبود و باعث خوشحالی من است.
آپ کردنم با دو بیت اول غزلی که حوالی سال ۸۰ نوشته شده تنها به خاطر جلوگیری از یخ زدن وبلاگم تو سرمای ۸ درجه زیر صفر پکنه... برای بقیه بیت ها هم میون این چشم بادومیا ذهنم یاری نمی کنه. شاید باقیشو به زبان چینی بنویسم!
با آن همه رنجی که می کشید هرگز از زبانش نه نشنیدیم و هرگز چهره اش را درهم ندیدیم. دلم این جا از رفتنش عجیب گرفته است...
وقتی ساعت 9 صبح روز سه شنبه 8 آبان به وقت پکن، طبق معمول هر صبح سایت بی بی سی را باز کردم، باور نکردم که قیصر امین پور به این سادگی از میان ما رفته است... انگار نه انگار که مرگ یک ناگهان تلخ همیشگی ست. باور نکردم... بهت زده بارها خبر را خواندم. درست کمتر از دو ساعت پیش از آن که سایت را باز کنم استاد رفته بود... دلم عجیب گرفته است...
عمران صلاحی عزیز را با آن چهره مهربان و آرام همیشگی اش که از دست دادیم در ایران بودم. این بار اما دستم به جایی نمی رسد. دستم به هیچ کجا نمی رسد. چشم هایم را می بندم و آجر به آجر خانه شاعران را تصور می کنم. چشم هایم را می بندم و اتاقی را تصور می کنم که همیشه با دکتر راکعی، محمدرضا عبدالملکیان، ساعد باقری و مشفق کاشانی در آن می نشست.
یاد حرف استاد می افتم. انگار همین دیروز بود... اولین باری که در خانه شاعران ایران شعرم را در حضورش خواندم، خندید و گفت: تو باید شعرت را دو یا سه بار بخوانی چون آن قدر خوب شعر می خوانی که نمی شود در اولین خوانش ایراد شعر تو را فهمید. از آن به بعد من همیشه در حضورش شعرم را دوبار می خواندم...
حالا چقدر دلم برای شعر خواندن در حضورش تنگ شده... سه بار، چهار بار، هر چند بار که بگوید می خوانم...