ساعت از تیک تاک نمی افتد
مثل دوزاری تو
وقتی تلفنی حرف می زنیم
دخترخاله ام که پشت خط نیست
حالا تمام گلدان های حیاط را آب بده
گل های روسری ام را
دامنم را
هی از دور لبخند بزن
هی عاشقانه نگاهم کن
از این دستور غذای طولانی
از این همه غذای تکراری
تعجب نمی کنی؟!
من اما
از تمام روسری ها
دامن ها
از تمام گلدان های حیاط دنیا
وقتی تلفنی...
وقتی این ساعت لعنتی از تیک تاک...
وقتی که عاشقانه...
چندشم می شود
پکن- ژانویه 2008
+
نوشته شده در چهارشنبه 2 مرداد1387ساعت 13:46  توسط طلیعه اکبری
|
امشب از شعر شراب مي گيرم
همخوابه مي شوم
با شعر و شراب
لابه لای همین سطرها
ماه را وسوسه مي کنم
صبح
در سطرهاي بعد
خورشيد زاده مي شود
از سرانگشتان مست زني
که شب ها با ماه همخوابه مي شود
پکن ـ دوم فوریه ۲۰۰۸
+
نوشته شده در چهارشنبه 21 فروردین1387ساعت 14:38  توسط طلیعه اکبری
|
هزار و سی صد و هشتاد و شش روز گذشت
در تقویم من هنوز
جمعه تعطیل است
هزار و سی صد و هشتاد و شش روز گذشت
سال من اما با سیب و سبزه و سکه و سمنو...
سال من اما بدون تو تحویل نمی شود
این همه "سین" به چه درد می خورد؟
هفت سین امسال من
بدون حرف اول نام تو
بدون تو
هزار و سی صد و هشتاد و...
نمی دانم
چند بار؟
چند هزار بار بوسیدمت؟
چند بار؟
چند هزار بار به آغوش کشیدمت؟
نمی دانم...
از این عروسک های یاهو بپرس
پکن- 9 مارس 2008
+
نوشته شده در یکشنبه 26 اسفند1386ساعت 8:24  توسط طلیعه اکبری
|
طعم همیشه نمی دهد
طعم همین که از راه می رسی
طعم گس خرمالو
که می چسبد و کنده نمی شود
حالا گیرم تار موی من است روی پیراهنت
همسایه ها هم مزخرف می گویند
هر شب اضافه کاری و
تار موی من و
عطر من و ...
با طعم این بوسه ها چه می کنی؟!
پکن- فوریه 2008
+
نوشته شده در چهارشنبه 8 اسفند1386ساعت 5:5  توسط طلیعه اکبری
|
۱
در آستانه سی سالگی ات ایستاده
زنی
به طعم شرابی بیست و شش ساله
۲
به جای رژ به لب هایم عطر مالیدم
بی خیال مسواک
امشب با طعم شراب و سیگار می خوابم
با طعم تو
پکن-20 فوریه 2008
+
نوشته شده در سه شنبه 30 بهمن1386ساعت 21:36  توسط طلیعه اکبری
|
طالع بینی چاینا دیلی هم چنگی به دل نمی زند
امروز هم خاکستریست
هم برای جمینی*
هم برای اسکورپیو**
با تنالیته هایی از
فانوس ها و نوارهای رنگی ششم فوریه***
با سه چرخه های تزیین شده ی بی سقف، بی پنجره
با دودکش های بلند زغال سنگ
که قصد تکان خوردن ندارند
پشت چراغ های همیشه قرمز
ایستاده شده ای
دود می کنی
لحظه هایی را
که پشت تمام چراغ های قرمز دنیا ایستاده شده ای
بدون همشهری اما
بدون جام جم
فال حافظ و
گل پشت چراغ و ...
در زیرگذرها اما گیتار می زنی
به تمام زبان های دنیا
آواز می خوانی
در رستوران های هزار و یک شب
هر شب
مثل دختران چینی
عربی می رقصی
چرخ می زنی
با سه چرخه های تزیین شده
بی سقف
بی پنجره
تمام خیابان های پکن را
تا صبح قدم می زنی
فانوس های قرمز آویخته را
مست می کنی
چرخ می خوری
عید بهار را
جشن می گیری
رو به روی چشم هایی که هنوز
پشت زمستان ایستاده شده
پکن- ژانویه 2008
* Gemini. صورت فلکی دو پیکر، کسی که در برج جوزا زاده شده است
** Scorpio. متولد برج عقرب
*** اولین روز عید بهار چین مطابق تقویم کشاورزی
+
نوشته شده در چهارشنبه 10 بهمن1386ساعت 18:56  توسط طلیعه اکبری
|
آپ کردنم با دو بیت اول غزلی که حوالی سال ۸۰ نوشته شده تنها به خاطر جلوگیری از یخ زدن وبلاگم تو سرمای ۸ درجه زیر صفر پکنه... برای بقیه بیت ها هم میون این چشم بادومیا ذهنم یاری نمی کنه. شاید باقیشو به زبان چینی بنویسم!
بیا زیر باران بیا جان بگیریم
کمی بوی نم بوی انسان بگیریم
نفس هایمان کاش در هم بریزد
و ما از نفس های هم جان بگیریم
+
نوشته شده در یکشنبه 2 دی1386ساعت 20:10  توسط طلیعه اکبری
|

کلمه هایش
در مترو جا می مانند
و دور از ذهن شاعر
دور می شوند
از خیابان های شهر
درست همین خیابان بود
یا خیابان بعدی؟
یا همین ایستگاه؟
دور می شوند
از خاطراتی که نیست
به عطر رومنس خاطرات تو پناه می برند
به تفال
و سودها که بنا بود
اگر
این سفر توانی کرد
دور می شوند
از رستوران ها
بارها
بطری های خالی شراب
دختران و کافه ها
چراغ ها
چراغ ها
دورتر که می شوند
قرمزی فانوس های کافه های خیابان ارواح
کم رنگ م ی ش و د
شاید مه غلیظ شده
یا شب تیره تر
شکایت از غم هجران چه می کنی
نه چه می کنند
در هجر وصل باشد لابد
با کاغذهای سفیدی که دارند تمام می شوند
لا به لای این انگشت های جوهری کوچک
با یک تنهایی عجیب بزرگ
پکن- ۴ نوامبر ۲۰۰۷
+
نوشته شده در شنبه 12 آبان1386ساعت 21:25  توسط طلیعه اکبری
|
با آن همه رنجی که می کشید هرگز از زبانش نه نشنیدیم و هرگز چهره اش را درهم ندیدیم. دلم این جا از رفتنش عجیب گرفته است...
وقتی ساعت 9 صبح روز سه شنبه 8 آبان به وقت پکن، طبق معمول هر صبح سایت بی بی سی را باز کردم، باور نکردم که قیصر امین پور به این سادگی از میان ما رفته است... انگار نه انگار که مرگ یک ناگهان تلخ همیشگی ست. باور نکردم... بهت زده بارها خبر را خواندم. درست کمتر از دو ساعت پیش از آن که سایت را باز کنم استاد رفته بود... دلم عجیب گرفته است...
عمران صلاحی عزیز را با آن چهره مهربان و آرام همیشگی اش که از دست دادیم در ایران بودم. این بار اما دستم به جایی نمی رسد. دستم به هیچ کجا نمی رسد. چشم هایم را می بندم و آجر به آجر خانه شاعران را تصور می کنم. چشم هایم را می بندم و اتاقی را تصور می کنم که همیشه با دکتر راکعی، محمدرضا عبدالملکیان، ساعد باقری و مشفق کاشانی در آن می نشست.
یاد حرف استاد می افتم. انگار همین دیروز بود... اولین باری که در خانه شاعران ایران شعرم را در حضورش خواندم، خندید و گفت: تو باید شعرت را دو یا سه بار بخوانی چون آن قدر خوب شعر می خوانی که نمی شود در اولین خوانش ایراد شعر تو را فهمید. از آن به بعد من همیشه در حضورش شعرم را دوبار می خواندم...
حالا چقدر دلم برای شعر خواندن در حضورش تنگ شده... سه بار، چهار بار، هر چند بار که بگوید می خوانم...
پکن-۳۰ اکتبر ۲۰۰۷
+
نوشته شده در چهارشنبه 9 آبان1386ساعت 13:30  توسط طلیعه اکبری
|
بالاخره مکتوبات بعد از حدود چهار ماه به روز شد. از تمام دوستانم که در طول این مدت با من همراهی کردند صمیمانه تشکر می کنم.
این ثانیه های عزیز
هنوز ظهر نشده
به دیوار که می رسم
مه صورتم را لیس زده
چنگ انداخته لای موهام
دکمه بالایی پیراهنم را باز کرده
چنگ انداخته توی گردنم
انگار تویی
می دانم ساعت هفت است
داری می روی سر کار
می دانم
ولی
دست انداخته ای توی گردنم
هی قلقلکم می دهی
ریسه می روم
لیز می خورم
می روم توی مه
خیس می شوم
مه لبم را لیس می زند
انگشت های تو را لیس
دستت از توی یقه ام درآمد
لابد باز دی سی شدی
ساعت مگر چند است؟
اداره شلوغ است یا...؟
می دانی؟
تا به حال روی هیچ دیواری قدم نزده ایم؟
می دا
لاله زار؟
نه
باغ سپهسالار؟
نه
نوفل لوشاتو؟
نه
ببین
تنهایی دارم روی دیوار قدم می زنم
روی دیوار
مه چشم هایم را پر کرده
دهانم را پر
دست هایت کو؟
کجایی تو؟
مه
لعنت به این ثانیه ها
الان آن جا ساعت چند است؟
این ثانیه ها
دیوانه ام کردند
دست انداخته اند روی شقیقه هام
هی فشار می دهند
فشار می دهند
فشار
دی سی هم نمی شوند
اگر این مه بگذارد
این چهار ساعت اختلاف بین من و تو
...
انگار هنوز غروب نشده
تقریبا روی دیوار می دوم
هنوز غروب نشده
غروب نشده
به این ثانیه های عزیز فکر می کنم
به اولین پرواز
و به فردا
فردا
پیش از آن که از خواب بیدار شده باشی
من آن جا خواهم بود
پکن- ۵ جولای ۲۰۰۷
+
نوشته شده در یکشنبه 7 مرداد1386ساعت 10:54  توسط طلیعه اکبری
|
تابستان شب نیمهی رویا
شراب
طعم تو را میدهد
لا به لای بوسهها
لا به لای بوسهها
لا به لای
لا به
لا
ی
بوسهها
مست میشوم و آخر سر
در آغوش تو
آ
غو
ش
تو
مستی اما تقصیر شراب نیست
گمانم
طعم گس آغوش توست
در کشاکش تبآلودهی تابستان و
عقربههای تنبل
که هی کش میآیند و
نفس نفس
و جان کندن پنکهی بزرگ سقفی
که دست انداخته به گردن سقف و
من به گردن تو
که هی چرخ میخورم و
چرخ میخوریم و
مست
+
نوشته شده در شنبه 26 اسفند1385ساعت 18:22  توسط طلیعه اکبری
|
بيست سالگي در نوفل لوشاتو
پنج سالي گذشته اما
با شوق بيست سالگيام
دست هايت را ميگيرم
تا باز پياده به نوفل لوشاتو برويم
يادت هست؟
ميدانم نوفل لوشاتو پايينتر از مجسمه شهريار است
اما براي من
از روبهروي شهريار شروع ميشد هميشه
آنقدر ميرفت تا مي رسيد به سعدي به نگويي كه اسيران كمند تو كماند
به منوچهري
گيج سنگ و سكه و چراغ و چمدان
ميرفت
تا ميرسيد به بهارستان كه نگران من بودي زير ماشين نروم
يادت هست؟
هنوز با شوق بيست سالگيام
دستهايت را ميگيرم
نوفل لوشاتو
همان است كه بود
با همان اتاقك سبز و سرباز يخزده جلوي سفارتخانه
براي من هنوز از جلوي شهريار ولي حالا چرا
چيزي اما عوض شده انگار
چيزي كه نميدانم
تو مدام نگراني
كه ماشينت را جاي بدي پارك نكرده باشي
و مدام لعنت ميفرستي
به روح پدر مخابرات
كه موبايلت آنتن نميدهد
تا يك ميز دو نفره براي شام رزرو كني
پنج سالي گذشته اما
من هنوز پر از شوق بيست سالگيام
پنج سالي گذشته اما
تو لابد يادت رفته
در شعر من
ماشينها جريمه نميشدند
آنجا جايي با دو تا صندلي خالي پيدا ميشد هميشه
باوركن
نوفل لوشاتو
همان است كه بود
با همان اتاقك سبز و سنگ و منوچهري
شايد اما
چيزي عوض شده انگار
چيزي كه نميدانم
شايد چيزي در اين شوق بيست سالگي اشتباهي شده ... لابد.
+
نوشته شده در جمعه 13 بهمن1385ساعت 23:10  توسط طلیعه اکبری
|
بعد از جنگ (2)

از دور می آید
بی آن که دستی داشته باشد
برای این که دست هایم را
یا در آغوش گرفتنم
می آید
بی آن که مثل همیشه
دست هایش را در دو طرف صورتم بگیرد
زل بزند توی چشم هایم
و لب هایم را
می آید
و چشم هایش
به طرز وحشتناکی
داد می زند
این همه سال
ارزش حسرت آغوش مرا نداشت
+
نوشته شده در دوشنبه 2 بهمن1385ساعت 17:12  توسط طلیعه اکبری
|
شعری از ناظم حکمت با ترجمه مهران مرتضایی که به محسن فرجی تقدیم شده است:
مهران مرتضایی، ترجمه ای را که از یکی از شعرهای ناظم حکمت انجام داده ، به یکی از دوستان مشترکمان تقدیم کرده است. من نیز مانند محسن فرجی و مسعود تاران تاش این ترجمه را روی وبلاگم می گذارم تا از قافله عقب نمانده باشم . البته مهران این توضیح را هم درمورد شعر نوشته است :این شعر را ناظم حکمت در سال 1932 سروده است. دلتنگی عجیبی دارد.
خوش آمدی
خوش آمدی!
چون دست بریده شده
جای خالی ات بر شانه هایمان بود...
خوش آمدی!
فراق دیر زمانی پایید.
دلتنگ شدیم.
چشم به راه ماندیم...
خوش آمدی!
ما
همانطوریم که ترکمان کردی
فقط کمی ماهرتر شده ایم
در خرد کردن سنگ ها،
در تمیز دادن دوست از دشمن...
خوش آمدی!
جایت حاضر است.
خوش آمدی.
گفتنی ها و شنیدنی ها بسیارند.
فقط زمانی برای حرف های طولانی نداریم.
برویم ...
+
نوشته شده در شنبه 30 دی1385ساعت 19:5  توسط طلیعه اکبری
|
تقدیم به ابراهیم حاتمی کیا
بعد از جنگ (۱)
پرانتز را باز می کنم
مي نويسم جنگ
پرانتز را مي ﺒﻨ...
پرانتز بسته نمي شود
هر چقدر کلنجار مي روم
لعنتي بسته
خيال بسته شدن ندارد انگار
به اندازه چند خط
دستم را پايين مي آورم
بي فايده است
اينجا هم نمي شود پرانتز را
جنگ انگار هيچ وقت تمام نمي شود
+
نوشته شده در چهارشنبه 13 دی1385ساعت 14:27  توسط طلیعه اکبری
|